تبليغاتX
من و عمری که گذشت

دوسال توی وبم مشغول بودم و دوستان زیادی پیدا کردم . چند تایی شون بهترین دوستان زندگیم بودند. روزها و شبها ساعتها با هم صحبت و درد دل می کردیم. دنیای قشنگی بود برام، انگار که پنجره ای جدید در زندگی ام باز شده بود و می تونستم مردم را متفاوت تر نگاه بکنم . اینجا همه با هم اغلب راحت بودند و چون همدیگر را خوب نمی شناختند و اغلب هم همشهری نبودند انگار اینها امتیازی می شد که راحت تر درددل  بکنند . ما آدمها با فامیل و خانواده نمی تونیم اونقدر راحت باشیم چون همیشه می ترسیم از اینکه روزی حرفی که می زنیم یا درد دلی که می کنیم ممکنه پتکی بشه و توی سرمون زده بشه. یا اینکه مثلا حرفی که پیش یکی از اقوام مطرح می کنیم ممکنه پشت پرده گوش به گوش و خونه به خونه بگردد . ولی اینجا راحت هستی آدمهایی که خصوصا در زندگی شخصی به دلایل شغلی یا موقعیت اجتماعی مجبور هستند خیلی با ملاحظه و با احتیاط رفتار بکنند وقتی در دنیای مجازی یکی را پیدا می کنند که احساس می کنند طرف می تونه دوست راز دار خوبی باشه سفره دل می گشایند و تو میشی محرم اسرار و سنگ صبور این دوستان.


همه جور دوستی بین این دوستهای وبلاگی داشتم مثلا از دختر و پسر بچه ی بیست ساله گرفته تا زن و مرد چهل پنجاه ساله.

روزی اومد که اون وب را حذف کردم نمی خوام بگم به چه دلیلی چون حرف هایی هم هست که نمیشه اینجا نوشت نمیدونم شاید بعد ها بخوام در این مورد بنویسم ولی فعلا نمی خوام

فکر نمی کردم خداحافظی با وبم اینهمه آزارم بده عجیبه ولی دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم که وقتی عزیزانم را از دست داده بودم، با این تفاوت که حالا دست خودم بود که عزیز از دست رفته را دوباره زنده کنم پس مجددا ثبتش کردم و  شروع کردم به نوشتن البته با این تفاوت که اینبار با کامنت دونی بسته ولی همینش هم خوب بو د و منو کلی آروم می کرد

اون وب مثل سایه من می مونه. نمیدونم چرا اینهمه به اون وب وابسته هستم  . دوست دارم اون وب را برای تمام زندگیم داشته باشم هر جا که برم هر وبی که بسازم میدونم که عطر اون وب را نداره

اینجا را ساختم که زندگیم را مروری بکنم و از جلوی چشم بگذرونم نمیدونم شاید یه روز اینجا را حذف بکنم ولی وب اصلی ام را همیشه و همیشه خواهم داشت

از حالا به بعد هم نمیدونم اینجا چی خواهم نوشت نمیدونم بخوام فردا ها را هم بنویسم یا نه

شاید هم شروع کنم به صورت روز نوشت همینجور ادامه بدم چون توی وب خودم زیاد از خودم و زندگیم نمی نویسم شاید بخوام از این به بعد اینجا را دفتر خاطرات بکنم .... شاید تعطیل بکنم..... شاید حذفش بکنم......

به هر حال برای پست های بعدی فعلا فکری ندارم

همینقدر بگم تا امروز چهل و سه سال از عمر من گذشت و با اینهمه فراز و نشیبی که تو این زندگی داشتم باز هم دوست دارم چهل و سه سال دیگه زندگی بکنم . حالا وقتی به عمری که گذشت نگاه می کنم می بینم قشنگی زندگی ام به همین  افتادن و برخاستن ها بود

شب ها ی زندگی هر قدر هم یلدایی باشه باز صبحی از پی خواهد داشت و به امید خدا من هرگز از زندگی نا امید و دلسرد نخواهم شد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریا


پدر رفته بود

مادر رفته بود

داداش کوچولوی نازم رفته بود

خونه قشنگ پدری رفته بود

همه چیز های قشنگی که می تونست منو به زندگی گذشته پیوند دهد یکی یکی می رفتند و من مانده بودم و آینده ای که در پشت مه غلیظی انتظارم را می کشید

احساس ترس می کردم . احساس بی کسی و تنهایی و بی پشت و پناهی. حالا باید دو دستی زندگی مشترکم را می گرفتم چون حالا دیگه واقعا جز خونه خودم هیچ سر پناهی نداشتم .

غصه ی از دست دادن این عزیزان شب و روزم را تیره کرده بود از طرفی همسرم هم در این مدت که مادر و برادرم را از دست دادم دچار بحران شغلی شد و جوری شد که دیگه اصلا مشتری براش نمی اومد و مشکلات اقتصادی هم از طرفی کمر من را خم می کرد

مغرور تر از اون بودم که اجازه بدهم خانواده پدری ام از وضع زندگیم بویی ببرند خیلی اذیت می شدم ولی نمی ذاشتم کسی از این موضوع بویی ببرد ماهیانه ای که از ارثیه پدری می گرفتم و به مادر می دادم حالا دیگه بعد از مرگ مادر کمک حالی شد برام و تونستم نفسی بکشم

بعد از مرگ مادر و برادرم با پول ارثیه ای که توی بانک داشتم و مغازه پدری را هم که در این مدت فروخته بودند پولش را روی هم گذاشتیم و تونستیم خونه و ماشینی بخریم

حالا خونه داشتیم . ماشین داشتیم. کار های همسرم نیز بد نبود و روزگار می گذشت ولی من هنوز خیلی غصه داداشی را می خوردم

هنوز یاد اون روزها آزارم میداد و شب تا صبح کابوس می دیدم

حسابی افسرده شده بود

انگار مثل آدمی که تازه از خواب بیدار شده باشه و خودش را زیر آوار یافته باشه منهم یهو چشم باز کرده و می دیدم که عزیز ترین هایم رفته اند و یاد ازدواجم می افتادم که چطور بدون ذره ای عشق شروع کردم و همیشه همسرم را  بیشتر مثل یه همسایه در کنار خود دیدم همسایه ای که مجبور بودم یه جورایی همیشه مراعات حالش را بکنم که بتونیم در جوار هم زندگی خوبی داشته باشیم و زیاد همدیگه را اذیت نکنیم

حالا پسرم چهارده پانزده ساله شده بود و وقتی نگاهش می کردم با اون هیکل بزرگش که بیشتر به عمویش رفته بود مثل مردی دیده میشد

از تماشای پسرم به خود می بالیدم و افسوس می خوردم از اینکه اینقدر تو زندگی ام مشغله پیش اومد که هرگز نفهیدم این بچه کجا و چگونه بزرگ شد و به این سن و هیکل رسید

انگار سال های سال من در کنار اینها نبوده ام و از زندگی ام غایب بوده ام و حالا بعد از مدتها به خونه برگشته ام.

پسرم که همیشه منو در حال غصه و گریه دیده بود حالا به اشک های من بسیار حساس شده بود

متاسف بودم از اینکه نتونسته بودم بچه ام را در فضایی سالم بزرگ بکنم و باعث شده بودم پسرم همیشه نگران حال مادرش باشه

تصمیم گرفتم یه بار دیگه به زندگی بخندم و دیگه هرگز اجازه ندم پسرم اشک هایم را ببینه

یاد خودم و داداش کوچولو می افتادم که به هم قول داده بودیم که هرگز کاری نکنیم که بچه هامون نگران  حال ما باشند

یه رایانه خریدیم و رفتم کلاس رایانه و اومدم از خونه از طریق اینترنت دری باز کردم به سوی فضای بیرون

یه وب ساختم و شروع کردم به نوشتن

مدتی نکشید که دوستان زیادی اطرافم جمع شدند و حالا می تونستم با این دوستان روزها را با خنده و شادی و دغل بازی سپری کنم و مسکن خوبی شد برای زخم های عمیقی که توی دلم داشتم

خنده که مدتها بود یادم رفته بود دوباره روی لبهام نقش بست

هیچیک از دوستان نمی دونستند که پشت این چهره شاد و شیطون چه دل غمگین و شکسته ای نهفته و داره با این خنده ها و شیطنت ها زخم های خودش را باند پیچی می کنه





نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریا


مادر که اومد و آپارتمان نشین شد ما هم اسباب کشی کردیم اومدیم در همسایگی مامان یه آپارتمان اجاره کردیم  که من به مامان نزدیک تر باشم و بتونم به کارهاش برسم چون حالا دیگه مادر پیر شده بود و اغلب بیمار بود.


همسرم هم به مادرم خیلی مهر و محبت می کرد و مرتب از من می خواست که در مورد مادرم کوتاهی نکنم و تا می تونم کمک حالش باشم و می گفت چون به مادر من تالحظه مرگ اونهمه کمک کردی و ازش به خوبی مراقبت کردی دوست دارم حالا برای مادر خودت هم کم نذاری و تا می تونی کمکش بکنی و نگران من و زندگی خودمون نباشی.

برادرم کوچکم سه سال از من کوچکتر بود هنوز ازدواج نکرده و با مادرم زندگی می کرد و در مغازه پدری مون با یکی از برادر هام کار می کرد

این داداش کوچولوی من خیلی به من می رسید و از بچگی پیوندی ناگسستنی بین ما بود . خیلی دوستش داشتم و میشه گفت بین برادر هام از همه بهم نزدیک تر بود. پسر شوخ و با مزه ای بود و هر روز منو کلی می خندوند و موجبات شادی من و مادر را فراهم می کرد.

می دونستم که خاطر خواه دختر خاله ام شده  و نامه ای هم داده و ابراز عشق هم کرده بود و دختر خاله هم  نه آره گفته بود و نه جواب رد داده بود و داداشم سکوت اونو حمل بر رضایت کرده و حسابی به خودش وعده داده بود که در آینده ای نزدیک به خواستگاری این دختره خواهد رفت

ما و این خاله  مثل خانه یکی ها بودیم و هر روز صبح تا شب اینها خونه ما بودند و من و داداش کوچولو و این دختر خاله دور هم حسابی می گفتیم و می خندیدم و برادرم حسابی از زندگی اش لذت می برد و به آینده امیدوار تر می شد

یه روز فهمیدیم که دختر خاله عاشق یه پسر دیگه شده و سر مخالفت خانواده اش با این رابطه با پدر و مادر مشاجره ای مفصل کرده و یه جواریی گفته که کشته و مرده این پسره است

خاله از همه جا بیخبر این مسئله را تو خونه ما مطرح کرد و دنیای داداش کوچولوی ما را ویران و با خاک یکسان کرد

برادرم اونقدر خودش را باخت و چنان ضربه بزرگی دید که حسابی عقل و هوش از دست داد و راهی بیمارستان روانی شد

من که عاشق داداش کوچولوم بودم دنیا برام تموم شد و فقط خدا میدونه دیدن برادرم بین اون دیوانه ها توی اون دارالمجانین منو به چه حال و روزی می انداخت

وقتی برادرم دستهام را می گرفت و در حالی که تمام بدنش می لرزید التماسم می کرد که منو از این دیونه خونه ببر بخدا قول میدم هرکاری بگید بکنم

می گفت من که دیونه نیستم بخدا قول میدم هرچی بگید گوش بکنم هر دوایی بدید بخورم همینجور اشک می ریخت و التماسم می کرد و نمی دونست این دل کوچیک من توی این قفسه سینه داره چی میکشه

پیش اون اشکهام را نگه میدادشتم و دلداریش میدادم که چیزیت نیست عزیزم همین فردا میام و می برمت ولی وقتی می اومدم خونه سیل اشک بود و دنیایی که دیگه چشمهای من هیچی از این دنیا نمی دید

بلاخره آوردیمش خونه و اون حالا دیگه همه امیدش را از دست داد و گفت حالا دیگه هیشکی به من دختر نمیده و میگن اون قبلا دیونه خونه بوده

دختر خاله با یه خواستگار دیگه ازدواج کرد و برادرم اینبار الکلی شد

مادرم دق مرگ شد چون دیدن برادرم تو این حال و روز اونو حسابی از پا در آورد

برادرم باز خورد و خورد خورد و من اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم تا اینکه یه روز داداش کوچولوی من توی گوشه بیمارستان توی اتاق سی سی یو در حالی که تنها بود و هیچ کدوم از ما را پیشش راه نمی دادند اونجا تنهای تنها از دنیا رفت

حالا همه درد من همیشه اینه که نتونستم لحظه مرگش کنارش باشم و دستش را بگیرم که وقتی از دنیا میره مرگ براش زیاد ترسناک نباشه

خیلی سخته .... خیلی سخته.... خیلی سخته یاد آوری اون روزها

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریا




خونه ی جدیدم حس جدیدی بهم میداد و منو به زندگی ام راغب تر و دلگرم تر می کرد

حالا رفتار همسرم خیلی بهتر شده بود  نمیدونم شاید هم منو ضیف تر از اونی یافت که بشه آزارم داد.

خودش بعد ها می گفت در مقابل صبر و شکیبایی تو کم آوردم

خواهر و برادر هایش خیلی تعجب می کردند از تغییری که در رفتار همسرم بوجود آمده بود

همسرم با همه رفتاری متعادل تر و منطقی در پیش گرفته بود از من هم خیلی حرف شنوی داشت و وقتی رفتاری که جایی از خود نشون داده بود اعتراض می کردم خیلی راحت تر از قبول می کرد و حق را به من داده و می گفت سعی می کنه تکرار نشه

کار و بارش هم بد نبود و مشتری های زیادی داشت و هیچ مشکل در آمدی نداشتیم

اصلا مرد خسیسی نبود و هر چی که می خواستم سعی می کرد فراهم بکنه

میشد گفت حالا دیگه در چهار ستون خونه ام چیزی آزارم نمیداد

ولی خارج از این چهار ستون غم های من تمومی نداشت

با رفتن من برادر ها دست و بالشون باز تر شده بود حالا به مادر بیشتر فشار می آوردند که خونه را بفروشند.

دیدن مادر در اون شرایط آزارم میداد چون طفلک زن بسیار مظلوم و توسری خوری بود هرگز نمی تونست از خودش دفاع بکنه و منهم بیشتر به اون رفته بودم یعنی اینطور یاد گرفته بود

منهم نشستم زیر پای مادر و بهش گفتم بهتر است خودش را از این وضعیت نجات بدهد و قبول کند خانه را بفروشند

خانه پدری فروخته شد.

همون خونه ای که بوی بابا در وجب وجب اون پیچیده بود

همون خونه ای که پدر بچگی هایش را اونجا گذرونده بود

همون خونه ای که خاطرات همه ی ما از در و دیوارش می چکید

هرگز فکر نمی کردم روزی برسه که ما اون خونه را برای همیشه ترک بکنیم

چقدر برای ساختنش زحمت کشیده بودیم

همگی توی آبنبات پزی دست به دست هم داده و برای داشتن چنین خونه ای زحمت کشیده بودیم

حالا چوب حراجش زدیم و آژانس های املاک هم دیدند ورثه ها افتاده اند به جون خونه اونها هم تیغشان را کشیدند و زدن تو ریشه خونه و خونه را مفت مفت از چنگمون در آوردند

خونه سه طبقه دویست متری در بهترین خیابان شهر به قیمت دوازده میلیون فروخته شد و هنوز چندین ماه نگذشته قیمتش ده برابر شد

برای مامان یه آپارتمان کوچک در خیابانی پرت که تا انروز اسمش را هم نشینده بودیم خریدیم و بیچاره را با برادر کوچکم که از خدمت تازه برگشته بود بردیم اونجا اسکان دادیم

آپارتمان مادرم در یک مجتمع جدید التاسیس بود و هنوز خیلی ناقص داشت که بشه یه مجتمع واقعی محلش هم خیلی دور بود

مادرم از پنجره آپارتمان خیره میشد به بیرون ومی گفت اینجا تبعید گاه ماست من و پسرم را تبعید کرده اند اینجا.

من سهم ارثیه خودم را گذاشتم بانک و قرار شد بهره اش را ماه به ماه بدهم به مامان چون همسرم گفت تا مادرت زنده است ما دست به اون پول نخواهیم زد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط دریا



گفتم که با به دنیا اومدن پسرم مادر شوهرم از دنیا رفت . با رفتن مادر شوهرم جاری ام و برادر شوهرم که اونطورف حیاط زندگی می کردند اونجا را جمع کردند و اومدند تو اتاق مادرشوهرم که اینطرف حیاط بود و گفتند حالا اکه این اتاق خالی است ما چرا تو اون اتاق کوچیک بمونیم . وقتی اومدند این اتاق بغلی ما دیگه رفته رفته آشپزخونه هم شروع کردند از آشپزخونه این طرفی استفاده کردند

قبلا هم گفتم که جا نبود من اجاق گاز خودم را یا یخچال خودم را باز بکنم برای همین از اجاق و یخچال مادرشوهرم استفاده می کردم ولی حالا دیگه جاری ام که می دید مادر شوهرم فوت کرده یه جورایی خودش را در یخچال و آشپزخونه ما شریک می دونست و برای همین رسما دیگه همه کارهاش را این آشپزخونه انجام میداد

ظهر ها که می خواستیم غذا بذاریم به نوبت از اجاق استفاده می کردیم چون اجاق مادرشوهرم یه اجاق سه شعله ای کوچک بود

شرایط سخت و طاقت فرسایی بود ولی دم بر نمی آوردم  جاری هام منو که تنها گیر می آوردند بهم می گفتند تو به همسرت بگو تکلیف این خونه را مشخص بکنه و اینجا را بفروشیم و هرکسی سهم خودش را برداره و بره چون اونها می دونستند که تو خونه حرف حرف همسر من بود و اون بود که با زورگویی همیشه حرفش را به کرسی می نشوند و جاری هام از ترس شوهرم نمی تونستند خودشون مسئله را مطرح بکنند

همسرم می گفت اینجا خونه پدری ماست و اگه بخواهیم بفروشیم از این خونه کهنه هیچی گیر کسی نمیاد ولی اگه بذاریم باشه و خودمون تلاش بکنیم در زندگی و به نوبت خونه بخریم بریم اینجا به عنوان پشتوانه ای همیشه خواهد موند و بلاخره شاید هم دست به دست هم دادیم و کوبیدم و چند طبقه درست کردیم و هرکدوم طبقه ای برداشتیم و زندگی کردیم

جاری هام ولی عجله داشتند و می خواستند هر چه زودتر پول خونه را بگیرند و برن یه خونه راحت رهن کنند و بشینند جاری بزرگه که بیرون خونه بود اونهم با همین جاری ام که تو خونه بود دست به یکی بود و هر دقیقه گوش منو پر می کردند که شوهرمون پول نداره بره خونه رهن کنه یا اجاره کنه اگه پول این خونه به دستمون برسه ما نجات پیدا می کنیم

ولی من هرگز دخالت نمی کردم و می گفتم به خودتون مربوطه من هیچ طمعی به این خونه ندارم

خواهر شوهرم که می اومد زمستون بود و راهشون دور و می خواستن شب بمونند جاری ام زود شوهرش را بر میداشت و میرفت تو اتاقشون و در را می بستند و خواهر شوهرم که همیشه مهمون ما بودند حالا زمستونی نمیشد که اونها را رختخوابشون را توی راهرو بارک و تنگ انداحت . اتاق دیگه ای هم نداشتیم برای همین شب را با ما توی همون اتاق ما می خوابیدند وقتی روزها یواشکی به جاری ام می گفتم اجازه بده خانمها تو یه اتاق بخوابیم و آقایون تو یه اتاق می گفت نخیر لازم نکرده خواهر شوهرمون بهتره ببینه جا برای موندنش نیست و شب را نمونه

ولی خواهر شوهرم باز هم می اومد شب هم با شوهرش و دخترش تو اتاق ما می خوابیدند. همسر خواهر شوهرم مرد شریفی بود و من بهش خیلی اعتماد داشتم ولی در هر صورت برام واقعا سخت و غیر قابل تحمل بود که با اون توی یه اتاق بخوابم و شب تا صبح خوابم نمی برد

یه روز جاری ام با خنده و مثلا با شوخی بهم گفت که اون و جاری بزرگه ام تصمیم گرفته اند که منو اذیتم بکنند که من مجبور بشم همسرم را وادار کنم خونه را بفروشه

من دیگه طاقتم تموم شد و شب با همسرم صحبت کردم و گفتم که اینها همچین قصدی دارند و هرچند مثلا شوخی می کرد ولی در عمل هم می بینم که اومده اینجا و آشپزخونه منو صاحب شده و شب ها هم اجازه نمیده که خواهرت اینجا شب بمونه و با خوابوندن من و یه مرد نامحرم تو یه اتاق می خواد که تو راضی بشی خونه را بفروشیم

همسرم هیچی نگفت ولی فرداش اومد و گفت یه خونه تو همون کوچه پسند کرده و اجاره کرده و یک هفته بعد اسباب کشی می کنیم و گفت ما از این خونه میریم چون من توان این را دارم که اجاره خونه بدم اونها هم خود دانند هر بلایی می خوان سر خونه بیارن به ما ربطی نداره و گفت هرگز اجازه نمیده که اونها چنین جسارتی بکنند که منو اذیت بکنند

گفت تا امروز برای مادرم اینجا بودیم حالا که مادرم نیست میریم خونه خودمون

اونروز فهمیدم همسرم دوستم داره چون وقتی شنیده بود می خوان اذیتم بکنند حتی اگه به شوخی باشه زود منو از اون شرایط دور کرد و فهمیدم که اگه اعتراض می کردم حتما زودتر از اینها هم فکری به حالم می کرد

رفتیم خونه خودمون یه خونه بزرگ دوخوابه شیک و مدرن و با یه آشپزخونه بزرگ و خوشگل یعنی خونه ای که تو خواب هم نمی تونستم ببینم

جهیزیه ام را چیدم و حالا یه خونه شیک و قشنگ برای خودم داشتم

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 توسط دریا
درباره وبلاگ
اینجا گذشته هایم را زمزمه می کنم
آرشيو مطالب
.........



Blog Skin